جمعه ۲۳ آبان ۹۹
کاش همونی که پدر من رو با اینستاگرام آشنا کرده با هندزفری هم آشناش کنه🙄
من همیشه تو مدرسه آدم منفوری بودم. احساس میکردم تو دانشگاه هم همینطوری خواهد شد ولی الان وقتی میام و گروه دانشگاه رو میخونم و یهو میبینم که وسط یه بحثی که اصلا به من ربطی نداره و منم تو بحثه نبودم منو مثال زدن و تعریفم کردن، مثلا گفتن فلانی خیلی با معرفته یا فلان و بهمان خوشحالم میکنه و بهم اعتماد به نفس میده. من هنوزم همون آدمم، فقط آدمای اطرافم عوض شدند!
یه هفته ای میشه که وقت سر خاروندن ندارم. نه فیلم و سریال درست حسابی دیدم نه حتی وقت خلوت کردن با خودم رو داشتم. تکلیف پشت تکلیف، کوییز پشت کوییز، کار عملی پشت کار عملی، ارائه پشت ارائه. فعلا تا هفته بعد هم ادامه داره این قضایا. ای بمیرید خفه شدم خب😑.
یعنی توف تو سیستم ایمنی بدن من. گلبول سفید هم اینقدر بی بخار؟! از اول پاییز سه بار سرما خوردم-__-
+اولین نوشته ام با گوشی جدیدD: (کلیک)
++اجازه بدید یک تف هم روانه اپلیکیشن به دردنخور واتساپ کنم. امروز که واتساپ رو روی گوشی جدیدم نصب کردم یهو دیدم کل محتوای چت هام و گروه هام حذف شدند. یعنی چی آخه؟:| این برا منی که کلی گروه دانشگاه و جزوه و ... توی واتساپم داشتم یعنی فاجعه!
+++دیروز متوجه شدیم که در یک اتفاق عجیب و غریب وبلاگ آنه خود به خود حذف شده:/ ضمن ابراز تاسف آدرس جدید آن مرحوم را به اطلاع شما عزیزان میرسانیم.(کلیک)
دیشب خواب معلم پیش دبستانیم رو دیدم:|
بعد من اونقدر آدم عجیبیم که این خواب باعث شد کل امروز دلتنگش باشم و همش فکرم درگیر اونروزا شه. همش اونروزا و مهربونیا و لطفایی که در حقم کرد از جلو چشام رد میشدند. انقدر این دلتنگیه بیشتر شد که اومدم اینجا و ازش نوشتم. نمیدونم کجایی و در چه حالی و اصلا من رو یادت هست یا نه! ولی خیلی عجیب دلتنگت شدم خانوم الف مهربون(((:
این آهنگ ارزش این همه انتظار رو... قطعا داشت!
+هروقت امیر عظیمی گوش میدم یاد زهرا اردیبهشتی از مخاطبای قدیمی وبلاگ هام میوفتم. اون بود که منو با این بشر آشنا کرد. چی شد واقعا؟! کجا غیبش زد یهو... ):
سلام!
چند وقتی هست که موضوعی برا نوشتن تو وبلاگم ندارم و چیزی به ذهنم نمیرسه. تو این وبم هیچوقت اینکار رو نکردم که بدون ذهنیت قبلی بیام و صفحه ارسال مطلب رو باز کنم و شروع کنم به نوشتن! ولی خب دوست دارم اینجا از سوت و کوری در بیاد. بذار بنویسیم ببینیم چی میشه! ((:
سه چهار روزی بود که مریض احوال بودم و از اونجایی که امروز خوبم احتمالا سرماخوردگی ساده بوده و کرونا دان زاد دان نه D: ولی خب این بیماری بی ناموس به فامیل های درجه یکم رسیده و همچنان از رگ گردن نزدیک تر.
از امروزم هم بخوام بنویسم مثل بقیه روزا کلاس داشتم و یکمی هم پابجی زدمD: راستی بالاخره فصل چهارم بریکینگ بد رو تموم کردم و پشمااااام از قسمت آخر این فصل واقعا! مگه میشه یه سریال اینقدر خوب باشه.(((:
ناامیدی تمام وجودم رو فرا گرفته. مرگ این روزا از همه چی بهمون نزدیک تره. کی ما هم تیک بخوریم، خدا میدونه!
خب اینم تموم شد. همونطور که در پست اولم راجع به این سریال حدس زده بودم، تد لاسو چیزی فراتر از طنز و کمدی بود. حتما شده که به عنوان هوادار تیم محبوبتون بی صبرانه منتظر بازی تیمتون در فصل جدید باشید؛ من هم بی صبرانه منتظر تیم ریچموند با مربی گری جناب تد لاسو در فصل آینده هستم! درباره این اپیزود هم اگه بخوام بنویسم باید بگم که شگفت انگیز بود. من رو به بهت و ناراحتی فرو برد و یهو با ثانیه آخرش به قهقهه انداختم!
تد لاسو در ایران کمتر دیده شده و برای همین هم کمتر بهش پرداخته شده؛ ولی پشیمون نیستم که راجع بهش نوشتم. هرکس با خوندن نوشته های من رفته سراغ این سریال نوش جونش!
+دقیقا وقتی که میخواستم این پست رو انتشار بدم مرورگرم کراش کرد و مجبور شدم دوباره بنویسمش:/ احساس میکنم بعضی چیزا رو فراموش کردم که بنویسم. احتمالا این پست بروز میشه.