یادداشت های یک پسر

 


وصف حال

غمگینم برا وطنم. توی همین خاموشی بزرگ و بی‌خبری عجیب، اخباری که به گوش آدم می‌رسه وحشتناکه و قلب آدم رو به درد میاره. وحشت دارم از وقتی که اینترنت وصل می‌شه و عمق فاجعه نمایان می‌شه... اونم اگه وصل شه!

تنها جایی از اینترنت برام مونده همین بیانه. اون هم فکر نکنم چندان آزادیِ بعد بیان داشته باشم توش.  برا همین بی‌هدف رفرشش می‌کنم، میام تو صفحه ارسال مطلب جدید، می‌نویسم‌، و پاک می‌کنم. پست‌های یه سری‌ها رو می‌خونم، اعصابم خورد می‌شه از مغز نداشته‌شون، کامنت می‌نویسم، یادم میوفته ممکنه آزادی بعد بیان نداشته باشم، بیخیال می‌شم و پاک می‌کنم.

تو این حالِ ناخوش و کلافگیِ تموم نشدنی دارم برا کنکور ارشدِ ادبیات می‌خونم. نامرتبط با رشته لیسانسم. و مرتبط با علاقه‌ام:) سعی می‌کنم تمرکز نداشته‌م رو یه جا جمع کنم و خوب مطالعه کنم. مباحث هر روز رو با ماژیک روی آیینه اتاقم می‌نویسم و بعد از تیک خوردن هر کدوم یه قسمت از سریال موردعلاقه‌م رو به خودم جایزه می‌دم.

امروز حین درس خوندن به این بیت حافظ برخوردم: "بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر   بار دگر روزگار چون شکر آید" یه نشونه در نظرش گرفتم و لبخند تلخی زدم و به درس خوندن ادامه دادم.


بعدا نوشت: به دلیل هجوم عرزشی‌ها به کامنت‌ها، کامنتا رو بستم.


ده سال وبلاگ نویسی

امروز ۱۷ دی ۱۴۰۴، دقیقاً ۱۰ سال می‌گذره از روزی که اولین نوشته‌ی خودم رو توی اینترنت و فضای وبلاگ منتشر کردم.
وقتی به این ده سال نگاه می‌کنم، بیشتر از هر چیز به این نتیجه می‌رسم که وبلاگ‌نویسی فقط نوشتن نبود و مسیر زندگی من رو عوض کرد. با قاطعیت می‌تونم بگم اگه وبلاگ نمی‌نوشتم، الآن این آدمی نبودم که هستم. آدمی بودم با طرز فکر، نگاه و حتی تصمیم‌هایی کاملاً متفاوت با امروز.
تو این مسیر، روزهای خوب و بد کم نبود. روزهایی که با ذوق می‌نوشتم و روزهایی که نوشتن تنها راه نفس کشیدن بود. این مسیر پره از خاطره‌های به‌یادموندنی، و در کنارش خاطره‌های خیلی بد. برای من وبلاگ عینِ خودِ زندگی گذشت؛ همون‌قدر واقعی، همون‌قدر بی‌رحم، همون‌قدر صادق.
اولین عشق زندگیم رو مدیون همین فضا هستم، و دردِ رفتنش هم یکی از عمیق‌ترین دردهایی بود که تجربه کردم. مثل زندگی واقعی، آدم‌ها اومدند و رفتند. بعضی‌ها موندگار شدند، بعضی‌ها فقط یه فصل بودند. شاهد شادی‌ها و فروپاشی‌های صدها وبلاگ‌نویس بودم که نوشته‌هاشون رو این سال‌ها خوندم. حتی شاهد رفتنِ آدم‌ها از این دنیا بودم؛ آدم‌هایی که خودشون رفتند، اما وبلاگشون مثل یادشون موند.
اشتباه کردم. زیاد. زمین خوردم، ساده‌لوح بودم، اعتماد بی‌جا کردم. اما بزرگ‌ترین درس‌های زندگیم رو دقیقاً همین‌جا گرفتم؛ زیر سایه‌ی این فضا، بین همین کلمه‌ها. وبلاگ باعث شد با خودم صادق‌تر باشم، خودم رو بهتر بشناسم و کم‌کم بزرگ بشم. هم سنی هم عقلی.
اون آدمی که روزای اول از سختی امتحان علومش غر می‌زد و می‌نوشت، امروز کسیه که خودش دانش‌آموزایی بزرگ‌تر از سنِ همون روزاش داره. و وقتی به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم این رشد اتفاقی نبود؛ خط‌به‌خط، پست‌به‌پست، با همین نوشتن‌ها ساخته شد.


(این پست به خاطر قطع بودن بیان دیر منتشر شد.)


تنهاترین یلدا

در تنهاترین یلدای عمرم توی تاریکی دراز کشیدم و دگم نباش گوش می‌دم. وقتی تو روزای عزیز اینطوری می‌شه، اون روز تا همیشه تو یادم می‌مونه و هرسال حس و خاطره بدش برام یادآوری می‌شه. یلدای امسال هم رفت جزو همون روزای عزیزِ بد.
رسم این وبلاگ اینه که هرسال فال حافظم رو باهاتون به اشتراک می‌ذارم. الآن که این نوشته رو دارم می‌نویسم هنوز فالم رو نگرفتم. حافظ سال پیش بهم توصیه کرد که شادمان باش و خوش بگذرون. به این یک سال که نگاه می‌کنم فقط می‌تونم بگم که "شادِ چه مانی حافظ جان:))"
به هرحال؛ برم فالم رو بگیرم...

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست

میان او که خدا آفریده است از هیچ
دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای
نصیحت همه عالم به گوش من بادست

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی
اساس هستی من زان خراب آبادست

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار
تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست

برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست


آنچه در این دو ماه گذشت.

1. نتایج ارشد اومد. همه کاراشو با اینکه شدیدا مریض بودم انجام دادم. اما پشیمون شدم. انصراف دادم. برنامه جدیدی برا زندگیم ریختم. واقعا هیچ دلیلی پیدا نکردم برا اینکه ارشد رشته ای رو بخونم که ذره ای بهش علاقه ندارم و حتی لیسانسشم به زور و اعصاب خوردی گذروندم.

2. همون طور که گفتم، دوبار مریض شدم. همین الان هم شدیدا مریضم و ده روزه که درگیرشم. شبا از سرفه تا خود صبح نمی تونم بخوابم.

3. با کلی جنگ اعصاب برا خودم لپ تاپ خریدم. هم برای کارم و هم برای هدفی که دارم شدیدا بهش نیاز داشتم اما لپ تاپ قدیمی خودم جوابگو نبود. هیچ جوره نتونستم خونواده رو قانع کنم ولی خب من بازم کار خودمو کردم و تقریبا از لحاظ مالی به صفر رسیدم.

4. روزای خیلی بدی رو گذروندم و دارم میگذرونم. همه چیز هی داره بدتر و بدتر میشه. همین الان هم دارم این پست رو با بغض مینویسم. یه موضوعی که اینجا هم ازش نوشتم انگار قراره تا ابد آزارم بده. هیچ راهی هم برا حل کردنش ندارم. صرفا دارم هر روز عذاب میکشم.

5. شوقی برای نوشتن نیست. درسته دارم برا همه مینویسم اما انگار ته دلم میخوام که اون یه نفر که محاله اینجا رو بخونه، نوشته هام رو بخونه.


او توانست.

او وارد رابطه شد.
می‌دانم که مسیرمان از هم جدا شده اما مغزم مدام سوالی را از من می‌پرسد.
چرا او سریع توانست اما تو بعد از این همه مدت نمی‌توانی؟
مسابقه‌ای وجود ندارد اما دیدن چنین رفتاری آدم را محتاط و شکاک می‌کند‌. واقعا دوستم داشت؟! حرفاش واقعی بود؟! چطوری می‌تونه؟! بعدا که کسی وارد زندگیم شد چجوری بهش اعتماد کنم؟!
و این حدس و گمان‌ها تو را نسبت به اعمال و حرف‌ها بدبین می‌کند.
اون را در استخری می‌اندازم تا خفه کنم اما هیچ‌وقت نتوانسته‌ام داخل آن را از آب پر کنم ولی انگار او توانست.
او توانست تا اجازه دهد شخص دیگری او را کشف کند. او توانست مسیری را که با من طی کرده بود با فرد دیگری هم طی کند. او توانست به کس دیگری بگوید: دوستت دارم(:
ولی من اگر بخواهم هم ناخودآگاهم نمی‌تواند. نمی‌تواند رنگ موردعلاقه فرد دیگری را بداند.
ما آدم ها گاهی چقدر می‌توانیم ناامید کننده باشیم‌. چقدر خودخواه و چقدر آسیب زننده.
زمان می‌خواهد. برای ریسک جدید زمان می‌خواهد. تا کی؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم. نمی‌دانم.

فقط دلتنگی‌ست که می‌ماند و از جانم بیرون نمی‌رود.


دلتنگی، حضور بی صدا.

دلتنگی، حضوری‌ست بی‌صدا.
نه فریاد می‌زند، نه در می‌کوبد، اما وقتی می‌آید، همه‌چیز را تسخیر می‌کند.
مثل غباری‌ست که آرام‌آرام روی دل می‌نشیند، بی‌آنکه بفهمی کی شروع شد.
فقط یک روز بیدار می‌شی و می‌بینی نبودِ کسی، نبودِ چیزی، نبودِ لحظه‌ای، شده همه‌چیز.
دلتنگی، شکل دیگری از عشق است؛
عشقی که نه می‌توانی خرجش کنی، نه می‌توانی ازش خلاص شوی.
می‌مانی با یادهایی که دیگر تکرار نمی‌شوند، با حرف‌هایی که توی گلویت مانده‌اند، با نگاهی که در ذهن جا خوش کرده، بی‌آن‌که نگاهت کند.
دلتنگی، مکالمه‌ای‌ست یک‌طرفه با گذشته. با کسی که نیست. با جایی که دیگر در کار نیست. با خودی که دیگر آن‌طور نیست.
آدم‌ها فکر می‌کنند دلتنگی یعنی اشک، یعنی بغض، یعنی شب‌های بی‌خواب.
ولی دلتنگی، خیلی وقت‌ها یعنی سکوت. یعنی خیره شدن به گوشی، به پنجره، به آسمان، به ماه!
یعنی شنیدن یه آهنگ آشنا، بوی یه عطر، یا حتی دیدن یه صحنه ساده که تو را پرت می‌کند وسط یه خاطره قدیمی.
آنجا که دیگر فقط یه تماشاگر غریبه‌ای.
دلتنگی، وزن خاطره‌هاست.
اون‌قدر ها هم شاعرانه نیست. بیشتر یک خستگی مزمن است. یک انتظار بی‌پایان.
یک حس معلق بودن بین چیزی که دیگه نیست، و چیزی که هنوز نیامده.


اگه یه روز اینجا رو چک کردی، بدون رمزش همون عددیه که میدونی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

جنگ

این جنگ‌ها، همیشه از جایی شروع می‌شوند که هیچ‌کس باورش نمی‌شود. از واژه‌ای دروغ، از تصمیمی پشت در بسته، از لبخندی که چیزی پنهان می‌کند. و بعد، آدم‌ها شبیه مهره‌های شطرنج می‌افتند. نه سیاه، نه سفید. فقط افتاده.


تمام شد.

دست‌کم فعلاً.

آتش خاموش شد، صداها خوابیدند.

آسمان، دوباره رنگ آبی گرفت، اما هنوز خاک، بوی سوختگی می‌دهد.


نمی‌دانم باید خوشحال باشم یا فقط ساکت.

نه کسی برنده شد، نه کسی برگشت به همان آدمی که بود.

فقط انگار یک خستگیِ عمیق، روی شانه‌ی همه‌چیز نشسته.


تمام شد، اما دیوارها هنوز می‌لرزند وقتی باد می‌آید.

ما حالا خواب می‌بینیم، اما هنوز وسط خواب، از جا می‌پریم.

ما زنده‌ایم، اما یک جایی درون‌مان، هنوز از خاکستر پوشیده شده.


با این‌همه، همین خاموشیِ نسبی، همین نبودن صدای انفجار، خودش موهبت است.

نه برای جشن گرفتن،

که برای ترمیم. برای دوختن.


حالا شاید وقتش باشد

که دوباره یاد بگیریم نفس بکشیم.

که دوباره به چیزهایی فکر کنیم که مدتی فراموش‌شان کرده بودیم:

رنگ، صدا، لبخند، زنده‌ماندن بدون ترس.


نه، این پایان، پاک نمی‌کند.

اما شاید بشود روی آن، چیزی تازه ساخت.

چیزی کوچک.

چیزی انسانی.


24

امروز تولدم بود.

امروز مثل تولدهای سال‌های دورم تنها بودم. فقط من بودم و خودم.

سخت بود... هم خودِ تنهایی، هم خاطره‌ی تولدهای این چند سال اخیر، و غصه‌ی نبودنش.


با خودم وقت گذروندم. پیتزا درست کردم، حین خوردنش فیلم صبحانه با زرافه‌ها رو دیدم. بعدش کلی پابجی بازی کردم، یه‌کم از سریال Eşref Rüya دیدم، و الان که دارم این رو می‌نویسم، دارم فوتبال تماشا می‌کنم.


راستش، خسته‌م از اینکه هر سال می‌نویسم: «فلان‌سالگیم اصلاً خوب نبود».

اما خب، ۲۳ سالگیم واقعاً خوب نبود. اصلا اون‌طوری که فکر می‌کردم پیش نرفت. وحشتناک بود. تنها نقطه‌ی روشنش، مثل سال قبل، بخش کاری زندگیم بود. تنها چیزی که تونستم بابتش به خودم افتخار کنم. امیدوارم این یکی همیشه همین‌قدر خوب بمونه.


تنها آرزوم برای ۲۴ سالگیم اینه:

زندگیم طوری پیش بره که سال بعد دیگه شب تولدم گریه نکنم.


الف.ه؛ هفت سال بعد

سلام!

این پست رو ببینید.

من با این آدم همکار شدم و امسال تو یکی از مدرسه هایی که بیشتر تایمم رو اونجا بودم مدیرم شد(:

و خب سال داره تموم میشه و اون هم داره از این منطقه میره بعدش.

امسال خیلی بیشتر باهاش صمیمی بودم و خیلی روزای خوبی رو با هم گذروندیم(: عین روزایی که معلمم بود و اصلا رابطه معلم و شاگردی بینمون حس نمی‌شد، امسال هم اصلا رابطه‌ مدیر و معلمی نداشتیم انگار! رفیق بود و رفیق تر شد. با ده سال اختلاف سن! به وقتش هم خیلی خیلی هوام رو داشت و کمک‌حالم بود. برا همین ناراحت کننده‌ست برام رفتنش.

خلاصه خواستم بهتون بگم که امروز اون پست و کامنتاشو نشونش دادم(:


+راستی اینجا هم هفت ساله شده ها! خیلی عجیبه(:

۱ ۲ ۳ . . . ۲۸ ۲۹ ۳۰
میل رفتن مکن ای دوست

دمی با ما باش. . .



+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:

http://yyp.blogfa.com
آرشیو مطالب
قالب: عــرفـان🖤💔 | ویرایش شده توسط: خودم بلاگ بیان