پنجشنبه ۲۶ دی ۰۴
غمگینم برا وطنم. توی همین خاموشی بزرگ و بیخبری عجیب، اخباری که به گوش آدم میرسه وحشتناکه و قلب آدم رو به درد میاره. وحشت دارم از وقتی که اینترنت وصل میشه و عمق فاجعه نمایان میشه... اونم اگه وصل شه!
تنها جایی از اینترنت برام مونده همین بیانه. اون هم فکر نکنم چندان آزادیِ بعد بیان داشته باشم توش. برا همین بیهدف رفرشش میکنم، میام تو صفحه ارسال مطلب جدید، مینویسم، و پاک میکنم. پستهای یه سریها رو میخونم، اعصابم خورد میشه از مغز نداشتهشون، کامنت مینویسم، یادم میوفته ممکنه آزادی بعد بیان نداشته باشم، بیخیال میشم و پاک میکنم.
تو این حالِ ناخوش و کلافگیِ تموم نشدنی دارم برا کنکور ارشدِ ادبیات میخونم. نامرتبط با رشته لیسانسم. و مرتبط با علاقهام:) سعی میکنم تمرکز نداشتهم رو یه جا جمع کنم و خوب مطالعه کنم. مباحث هر روز رو با ماژیک روی آیینه اتاقم مینویسم و بعد از تیک خوردن هر کدوم یه قسمت از سریال موردعلاقهم رو به خودم جایزه میدم.
امروز حین درس خوندن به این بیت حافظ برخوردم: "بگذرد این روزگار تلختر از زهر بار دگر روزگار چون شکر آید" یه نشونه در نظرش گرفتم و لبخند تلخی زدم و به درس خوندن ادامه دادم.
بعدا نوشت: به دلیل هجوم عرزشیها به کامنتها، کامنتا رو بستم.