پنجشنبه ۱۷ بهمن ۰۴
حال عجیبی دارم.
از اون حالها که نه میتونی دقیق توضیحش بدی، نه میتونی انکارش کنی. فقط هست. سنگینه. نشسته روی سرت و ول نمیکنه.
ذهنم قفل کرده انگار.
نه اینکه خالی باشه؛ اتفاقاً برعکس. شلوغه. خیلی شلوغ. ولی هیچچیز سر جاش نیست. تمرکزم زیر صفره. هر کاری میخوام شروع کنم، قبل از اینکه حتی بفهمم از کجا باید شروع بشه، تموم میشه. کتابم بازه، چشمم روی نوشتههاست، ولی فکر جلو نمیاد. یا اگه میاد، فرار میکنه.
پرش افکار شدید دارم.
یه لحظه یاد یه جمله میافتم، بعدش یه خاطره، بعد یه نگرانی مسخره، بعد یه سوال بیجواب، بعد یه «ولش کن» بلند توی سرم. فکرم یجا وای نمیسته. مثل رادیویی که موجش درست تنظیم نیست؛ هر ثانیه یه صدا، هیچکدوم واضح، هیچکدوم کامل.
انگار مغزم خستهست، ولی خوابش نمیبره.
انگار دلم چیزی میخواد، ولی نمیدونه چی.
انگار باید کاری بکنم، ولی هیچ کاری به نظرم ارزش شروع کردن نداره.
حوصله ندارم.
نه از اون «حوصله ندارم»های تنبلانه. از اونهایی که حتی حوصله توضیح دادنِ بیحوصلگی رو هم نداری. حرف زدن سخته. جواب دادن سخته. حتی فکر کردن به اینکه چرا اینطوریام، سخته.
یه جور گیر افتادن بین همهچیز و هیچچیزه.
نه حال خوبه، نه حال بدِ واضح.
نه غمگینی، نه آرومی.
یه وضعیت معلق. آویزون.
بعضی وقتها حس میکنم ذهنم داره از خودش فرار میکنه.
هر بار که میخوام نگهش دارم، بگم «بمون همینجا»، یه فکر دیگه میپره وسط و همهچیز بههم میریزه. تمرکز؟ شوخیه. برنامه؟ مسخرهست. انگیزه؟ یه کلمهی دور.
نمیدونم تا کی ادامه داره. نمیدونم فردا بهترم یا همینقدر گنگ.
فقط میدونم الان اینجام. با ذهنی قفلشده، فکرهایی که میپرن، تمرکزی که نیست، و حوصلهای که ته کشیده.
این نوشته نه قراره چیزی رو حل کنه،
نه قراره نتیجهای بده.
فقط یه ثبت سادهست:
امروز، اینطوریام.
و شاید همین نوشتنِ بینتیجه،
تنها کاریه که فعلا ازم برمیاد.